X
تبلیغات
امیری حسین و نعم الامیر
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه


شبحي شکسته از نهايت دشت بر مي‌گردد. از سفري که ره آوردش بي‌برادري است.
از ساحل تشنگي آمده و دستان دريا را در پاي نخل‌هاي نگران و ساحل تفتيد علقمه کاشته است.
توان واپس نگريستن نيست. همه هستي او بر خاک افتاده و همه هستي کودکان را جرعه جرعه زمين حريص نوشيده است.
اينک بر مي‌گردد. از روزنه خيام، دخترکي کنجکاو سرک مي‌کشد. قامتي شکسته، در جزر و مد افتادن و برخاستن، وسعت چشم‌هاي بي رمقش را مي‌پوشاند.
- پدر تنهاست، تنها برمي‌گردد. عمويمان عباس همراهش نيست.
در آستانه خيمه منظومه خيس چشم‌ها بر مدار شکسته قامت حسين ايستاد. اشک طغيان کرد و طوفان همه دشت را در هم پيچيد. پرسش در پرسش، انتظار در انتظار حسين را شکسته‌تر مي‌کرد. هيچکس از عطش نمي‌پرسيد. هيچ لبي را تمناي آبي نبود. عطش عباس، تشنگي چشم‌ها و گوش‌هاي تفتيده در نوشيدن جرعه‌اي کلام، حسين را محاصره کرده بود، و او... چه پاسخي مي‌توانست بدهد.
سمت حرکتش را تغيير داد و عمود ايستاده‌ترين خيمه- خيمه‌برادر- را فرو افکند و چه پاسخي رساتر از اين. روبرگرداند تا هيچکس شکستگي دوباره‌اش را نبيند. از خيمه‌ها شعله شعله عطش مي‌جوشيد. دخترکان تشنه کام و پسرکاني که هنوز لبخنده‌هاي نخستين زندگي را تجربه مي‌کردند مي‌گريستند. جگر سوزترين گريه از آن شيرخواره‌اي بود که هنوز حتي گفتن «آب» را نمي‌توانست. نگاه بي‌رمق، دست و پا زدن و گريه‌اي که کم کم در گلوي خشکيده غروب مي‌کرد تنها تکلم او بود.
پدر در غريبي دشت، در شقاوت خيزترين لحظه‌ها، در برزخي ميان آه آه کودکان و قاه قاه دشمنان ايستاده بود. تمامي اميد او، تکيه گاه صميمي درد آلود‌ترين ثانيه‌ها و پشتوانه يک کربلا تنهائيش رفته بود. خوب مي‌دانست ديگر آب به زيارت لب‌ها و خيمه‌ها نخواهد آمد.
آفتاب، آتش مي‌باريد. حريق تشنگي حرم را مي‌گداخت. سينه سپيد کودکان در تلاشي بي‌فرجام، خاک نمناکي مي‌جست تا دم شراره عطش را فرو نشاند و باز گريه، ضجه، آب، آب و در اين ميان گريه اصغر با چشمي بي‌اشک، بي‌خواب با حنجره‌اي بي‌تاب، بي‌آب و... حسين تنها، شکسته، تشنه‌تر از تمامي کودکان، تشنه‌تر از ساعتي پيش در تمناي بي‌پاسخ اکبر.
به خيمه بازگشت. ديدار مادري که در کنار گهواره تماشاگر بيقراري کودک است تحمل ناپذير بود. چه کسي جز زينب مي‌توانست خواهش حسين را پاسخ گويد.
- خواهرم، اصغر را بياوريد. شايد هنوز کورسوي عاطفه‌اي در قلبي بدرخشد. شايد تار احساسي را، ني‌لبک کوچک کربلا بلرزاند. شايد از سنگستان دل‌ها، چشمه‌‌اي بجوشد شايد بپذيرند که اين کودک را ببرند و سيراب سازند و بازگردانند. شايد...
و زينب اصغر را از مادر گرفت. همه چشم‌ها چرخيد. اصغر از اين دست به آن دست، نوازش لب‌هاي ترک بسته را بر گونه‌هاي پريده رنگش حس کرد و سرانجام به حسين رسيد. گام‌هاي پدر شتابي گرفت و حسي غريب در رگ‌هاي پدر دويد. ماه در آغوش آفتاب پرپر مي‌زد. حسين با شير خواره‌اش به ميدان آمده است.
سپيدي گلويش از مشرق آغوش پدر، بهت سنگيني را بر ميدان حاکم ساخته بود. همه چشم شده بودند. سکوت، مجال فرياد به نفس‌ها بخشيده بود. صداي گريه کودکانه‌اي، ترجمان تشنگي اصغر بود.
- آخر اين کودک را چه گناهي است؟ کدامين شما را آزرده است؟ چه کسي از گل، رنجش ديده است؟ اين کودک کدام دل را شکسته است؟
بيتابي کودک در آغوش پدر، پدر را بيتاب‌تر ساخته بود. در چشم‌هاي پدر خواهشي مبهم موج مي‌زد. چشم در چشم کودکش دوخت و اصغر از نگاه پدر خواهشش را خواند. سکوت کرد و حسين، پرنده کوچکي را که هنوز بال پرواز نداشت فرادست آورد.
همه مي‌نگريستند و برخي نيز مي‌گريستند.
دل‌هاي سنگي و صخره‌اي اما، پرواي جنايتشان نبود. اينک همه اصغر را مي‌ديدند و چهره‌اي که مهتاب رنگ پريده‌اش و لب‌هاي خشکيده‌اش با لهجه فصيح مظلوميت با انبوه تشنه کامان خون سخن مي‌گفت.
مرغک بي‌ترانه در آشيان دست پدر آرام نشسته بود. اما اندکي بعد عطش به بي‌تابيش کشاند، دست و پا مي‌زد و پدر در شرمساري بي‌آبي چاره‌اي مي‌جست. آنسوي‌تر نيز قلبي سياه، گلوي سپيد کودک را مي‌تپيد و دستي سياه نيز به سيرابي حلقومش مي‌انديشيد. اصغر، چونان ماهي افتاده بر ساحل، بر ساحل بي حاصل دست پدر، دست و پا مي‌زد و پدر در خود مي‌گريست، در خود مي‌شکست و تمامي صبوريش را به دست‌هايش مي‌بخشيد.
گل لحظه به لحظه پژمرده مي‌شد و دست‌هاي خسته و افراشته پدر، خسته‌تر. اندکي کودک را پايين‌تر آورد گويا تمناي بوسه‌اي داشت. شايد اين بوسه مي‌توانست دمي کودک را آرام کند. سر را فرو آورد. نسيم بوسه بر گلبرگ گونه‌ها وزيد اما پيش‌تر از آن صفير تيري پرده‌هاي هوا را دريد و پيش‌تر از آن صفير تيري پرده‌هاي هوا را دريد و پيش از پدر، حنجره تشنه‌اي را که گريه در آن خشکيده بود بوسه زد.
زمين لرزيد، هستي چشم فرو بست تا صحنه شکستن پدر را نبيند. ابري تار نگاه حسين را پوشاند. اينک چه کسي تسلاي سوخته دلي حسين خواهد بود. جبرئيل نبود تا چونان احد قامت فرزند علي را راست کند و زخمي مرهم ناپذير را التيام بخشد، گريبان آسمان چاک خورد. باراني از فرشته باريد و فواره‌اي که از ناي عطشناک اصغر جوشيد همه فرشتگان را سيراب کرد. حسين خون اصغر را در چشم نگران آسمان مي‌پاشيد. رنگين کماني از اشک و خون و دست‌هاي ملتهب فرشتگان که به تمناي قطره‌اي مظلوميت گشوده بود فضا را پر مي‌کرد. فرشتگان چهره به خون آذين مي‌بستند همه سرخ رو شده بودند. زمين مي‌لرزيد، آسمان سر فرو ريختن داشت و حسين همه اصغر را به آسمان پاشيد تا فرو نريزد.
پدر در برزخ رفتن و برگشتن مانده بود. دو گام به پيش و گامي به عقب و نگاهش بر معصوميت متبسم کودک. ردا بر چهره اصغر کشيد هيچکس نمي‌داند. شايد ردايي که حسين بر سيماي اصغر مي‌کشيد، انتهاي صبوري پدر بود در نظاره لبخند کودکي سيراب! شايد هم به رسم لحظه‌هاي خواب کودکان، کشيدن ردايي بر چهره کودک، خوابش را شيرين‌تر مي‌ساخت.
باغبان به کجا مي‌رود. اين دسته گل را در کجاي اين کوير خواهد کاشت؟ کدام آب را در پاي اين نهال خواهد افشاند؟ و با کدام قلم نام کوچک گل را بر مزار کوچکش خواهد نگاشت!
چرا حسين اين همه سنگين گام برمي‌دارد گويي سنگيني همه کوه‌ها را بر دوش دارد. خيمه به اميد بازگشت کودکي سيراب نشسته است و مادر در کنار گهواره‌اي که از تاب افتاده.
اما پدر را در سر سودايي ديگر است. دور مي‌شود و سپس مي‌نشيند و زخم خنجر سينه خاک را مي‌شکافد و قلب حسين در آرامش خاک داغ و شن‌هاي گدازان آرام مي‌گيرد.
حسين برمي‌خيزد، تنهايي تنهاست. هيچ‌کس نيست. از جان صدا مي‌زند و پژواک صداي امام در غريبستان کربلا مي‌پيچد. صداي شيهه اسب اباالفضل، زمزمه قرآن اکبر و خنده‌هاي شيرين اصغر نيست. به خيمه باز مي‌گردد و دلش را در زير توده خاک که به مد خنجري جاي گرفته، تنها مي‌گذارد.
همه بيرون ريخته‌اند، آغوش بي‌اصغر، به آشيانه‌اي طوفان خورده و خانه‌اي آتش گرفته مي‌ماند. غوغاي پرسش و ناله، ازدحام هق هق و شيون، با قاه قاه و عربده دشمن در هم آميخته است و حسين در تلاطعم اشک و درد، نگاهش را به جستجوي زينب پرواز مي‌دهد. لب‌هاي ترک بسته، سر سخن دارد و همه در عطش شنيدن، گوش مي‌شوند و تنها يک سخن پاي تا سر همه را آتش زد:  زينب پيراهن کهنه‌ام را بياور!




موضوع :   دل نوشته , 

تو همان خون خدایی، همه انوار هدایی
تو شه کرب و بلایی، تو امام شهدایی
ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

تو همان فلک نجاتی، تو حیاتی، تو مماتی
تو قتیل العبراتی، هدف تیر جفایی
ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

بدنت زخمی و عریان، کفنت خاک بیابان
به تنت زخم فراوان، هدف تیر جفایی
ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

تویی آن عهد الستم، همه بودم، همه هستم
ز ازل دل به توبستم، نکنم از تو جدایی
ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

بدنت چون گل پرپر، ز دمِ نیزه و خنجر
لب دریا، تن بی سر، گلوی تشنه چرایی
ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

تو صلاتی، تو صیامی، تو چراغ شب شامی
تو که خود ماه تمامی،  زچه در طشت طلایی؟
ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

همه ی صبر و قرارم! همه ی دارو ندارم!
نگهی بر دل زارم، که غمم را بفزایی
ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!




موضوع :   اشعار حسینی , 

اگر چه قبر حقيقى سيدالشهدا (ع) در دلها و قلبهاست كه بناى آن از دوران كودكى در سرزمين دل شيعيان و عاشقانش گذارده شد؛ اما مرقد شريف آن حضرت همواره از آثار و بركات متعددى برخوردار بوده است . 

ضريح مقدس و حرم مطهر امام حسين (ع) يادگارى از جان نثارى و فداكارى او و يارانش در راه خدا مى‏باشد. مرقدى كه جاى عترت آدميان براى ابد و دوام خواهد بود، و سزاوار است كه اين بارگاه شريف و غم‏انگيز و شور آفرين، همواره زيارتگاه مردم جهان شده و انسانها ، فداكارى و عشق و صفا را از خفتگان اين مرقدهاى شريف ، سرمشق گيرند.

 

حرم حسين كعبه دلهاست . و اين كعبه طوافگاه زائران و قبله اميدواران و دارالشفاى دردمندان و پناهگاه توبه كنندگان و گنهكاران است.

آرى، عاشقان كويش و دلباختگان رويش ، پروانه‏وار خود را در اطراف ضريح مطهرش گردانيده و به آتش عشق و محبت او، پر و بال خويش را مى‏سوزانند و اشك شوق و اشتياق بر چهره و رخسار مى‏افشانند، و بر مظلومى و مصيبتهاى او و خاندانش ناله سر مى‏دهند براستى «اين چه شمعى است كه جانها همه پروانه اوست».

 

برگرد حريم تو ، كه دست طلب ماست‏

چون دامن شمعى است، كه پروانه بگيرد

فضل و شرافت كربلا و مرقد مطهر سيدالشهدا (ع) چنان است كه امام صادق (ع) فرمود: «قبر ابى عبدالله الحسين (ع) از آن روزى كه در آنجا دفن شد، باغى از باغهاى بهشتى است» (1).

با ذكر اين مختصر ، شايسته است جهت آگاهى و آشنايى با چگونگى حرم و مرقد شريف امام حسين (ع) و تحولات عمارت شريف ، مطالبى به طور اجمال ذكر گردد.

محل دفن آن حضرت كه همان گودال قتلگاه است ، اكنون داراى سقفى است كه روى آن صندوق مبارك نهاده شده و روى صندوق ، ضريح در ميان روضه منوره ، و روضه نيز در بين مسجد (مسجد بالا سر و مسجد پشت سر) و در طرف پايين پا در زاويه روضه قبور شهدا مى‏باشد اين مجموعه هم اكنون حرم امام حسين (ع) را تشكيل مى‏دهد، و حرم نيز ميان رواق و رواق در وسط صحن و صحن محور آبادانى زمين كربلا بوده و مى‏باشد.

 

ضريح مقدس در وسط واقع است و از نقره خالص ساخته شده كه در پيش روى آن با طلا و به خط نسخ نوشته شده: «ولا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون»، و در بالاى سر، «آيه نور» نوشته شده است .

 

صحن مطهر حسين (ع) داراى هفت باب است كه عبارتنداز:

1- باب قبله كه ساعتى بر فراز آن نصب است ،

2- باب قاضى الحاجات

3- باب زينبيه كه در حدود تل زينبيه قرار دارد

4- باب سلطانى

5- باب بازار بزازها

6- باب سدره كه در شمال صحن بوده و به بازار و اطراف راه دارد

7- باب صافى كه به درب بين الحرمين نيز معروف است.

 

تاریخچه :

از اخبار چنين بر مى‏آيد كه بارگاه حسينى هفت مرتبه - به غير از عمارت موجود - بنا نهاده شده است .

عمارت اول: بارگاه سيدالشهدا (ع) پس از ساختن قبر شريف آن حضرت براى اولين بار در دوران بنى اميه بنا گرديد ، اخبار و روايات بسيارى آمده كه در زمان بنى اميه سقفى بر روى مزار امام و مسجدى (ظاهراً توسط بنى اسد) نزديك آن ساخته شد و تا زمان هارون الرشيد (سال 193 ) همچنان باقى بود.

عمارت دوم : بعد از تخريب مرقد شريف ، توسط هارون ، در زمان مأمون خليفه عباسى، عمارت دوم بنا شد، و تا سال 232 باقى بود .

اما از آن سال تا سال 247 متوكل چهار بار امر به خرابى و انهدام قبر كرد، و اوقاف حاير مبارك را برد و ذخاير آن را تاراج كرد.

عمارت سوم : سومين بار مرقد مطهر امام به دست «منتصر» تجديد بنا شد، و تا سال 273 باقى بود.

عمارت چهارم : تجديد بناى مرقد امام براى چهارمين بار به دست محمد بن زيد بن حسن بن محمد بن اسماعيل بن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب ، ملقب به «داعى صغير» پادشاه طبرستان انجام گرفت.

عمارت پنجم : بناى عضد الدوله ديلمى بود، كه در سال 369 بنا شد، و در زمان او بود كه رواقى به دست عمران بن شاهين معروف به «رواق عمران» در حاير حسين ساخته شد.

عمارت ششم : ششمين بار بارگاه حسين به دست حسن بن مفضل بن سهلان ابومحمد رامهرمزى ، وزير سلطان الدوله ديلمى نوسازى شد.

عمارت هفتم : عمارت موجود است كه در سال 767 بعد از سرنگونى دولت آل بويه به سال 310 به دستور سلطان اويس ايلخانى ساخته شد، و در سال 786 فرزندش احمد بن اويس در تكميل آن كوشيد و تاريخ آن در بالاى محراب و نزديك سر شريف آن حضرت نگاشته شده است . (2)

 

پی نوشتها :

1- سيرهء امامان (ترجمهء اعيان الشيعه ), علامه سيد محسن امين , ص 220ـ و زندگانى چهارده معصوم ,
عمادزاده , ج 2 ص 137
2- وسائل الشيعه , شيخ حر عاملى , ج 10 ص 323

سهم تو از بهار اگر غم شود چه باک؟!
چشمت اگر که چشمه ی شبنم شود چه باک؟!

ای خاک! ریشه های تو با خون عجین شده ست
سهم ات اگر که خون دمادم شود چه باک؟!

از تو هزار سیل خروشان گذشته است
حالا اگر که بارش نم نم شود چه باک؟!

دست تبر رسید و درختی بریده شد
از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟!

با مستی شراب نه، با تلخی اش خوشیم
پیمانه ها تمام اگر سم شود چه باک؟!

شهری که گوشه گوشه ی آن مجلس عزاست
یکسر اگر که خیمه ی ماتم شود چه باک؟!

تقویم عشق، دم به دم اش وقت روضه است
هر روز اگر که وقف محرم شود چه باک؟!

سیدمحمد مهدی شفیعی




موضوع :   اشعار حسینی ,